![]() |
![]() |
|
|
سلاممممممممممممم
بعد چندین ماه یهو یاد وبلاگم افتادم پسشو بزور یادم اومد آخی کلی ذوق کردم اصلان یادم رفته بود که وبلاگ دارم از این به بعد دیگه مینویسم البته بعد امتحانا |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:4 توسط عسل |
|
|
سلام سلام
بعد از دو ماه و دو روز دوباره آپیدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:37 توسط عسل |
|
|
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي
مطلب نوشتم كه مي خوام خوب بخونيش اگه حرف دل تو هم هست بهم بگو خوشحال ميشم شرمنده اگه دير سر ميزنم در روز من 4 ساعت بیشتر وقت استراخت ندارم شبهام که می رم کارخونه برای همین خیلی دیر میام منو تنها نزار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:50 توسط عسل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:48 توسط عسل |
|
|
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب «شيطانو دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:40 توسط عسل |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:42 توسط عسل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:47 توسط عسل |
|
|
لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشق در تو دیدن مثل رویای تو خوابه با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگی آبه اگه چشکات منو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسمم و میخوندی دیگه از یاد نمیبردم اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم بی تو اما سر سپردن بی تو وعشق تو بودن تو غبار جاده موندن بی تو خوبه من محاله بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذاب اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمیبردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره دل عاشقم به جز تو هیچ کسی دوست نداره اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم لحظه ها رو با تو بودن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:37 توسط عسل |
|
|
در حوالي بساط شيطان ديروز شيطان را
ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را بهم ميزد. یک نوشته ی زیبا و جالب از یک دوست عزیز (آقای کسری نجفی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:50 توسط عسل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:21 توسط عسل |
|
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا می دوخت و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي دلم برای کسی تنگ است کسی که بی من ماند کسی که با من نیست دلم برای کسی تنگ است که بیاید و به هر رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که آمد رفت ...... و پایان داد کسی .... کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود ....كسي كه دوستش دارم .... عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد! ...دلم براي تو تنگ است ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:9 توسط عسل |
|
|
به نام اونکه انقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد
نمی دونم شاید سلام؛ گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی. راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن؛دلم را می گویم.تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگزاری تا خستگی ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ؛غروب ها دلم برای تو تنگ می شود! نه فکر کنی که خورشیدی؛ نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد.اما جالب است که تو مهتاب نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی. اولین بار که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحنه فر یادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوع ماندنست و تورفتی که که بمانی و ماندی. بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلا چیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند وآتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننو شیده ؛ خاموش نه ؛شعله ورترش کن. من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهاهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پروردگار خواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه بودم؛مجنون ترین دیوانه ات هستم وچه بخواهی ونخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته استبا یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده؛به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا بوده ؛ دیگه سرتو درد نمی یارم ؛منو ببخش ؛همیشه هرجا که هستی ونامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم: آنروز تو چه صمیمی با من دست دادی******* تنها تو دست دادی من هر چه هست دادم
نظرت قشنگ بود .به خاطره همین گذشتمش بین مطلبا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 17:12 توسط عسل |
|
گمشده
درغبار غم گرفته چشمانت به دنبال سنگینی سکوتی میگردم
که تبلوری از رویا های توست
در صدای دلنوازت بدنبال ترانه عشق میگردم
با چشمانت به خواب میروم
با صدایت ترانه های عاشقانه میخوانم
و با عشقت غروب میکنم
ای تنها ترینم
مشتاقانه منتظر نظراتتون هستم.
دنیا دختر تنهای شب های مهتابی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:49 توسط عسل |
|
|
سلام
اي خداي ارواح گم گشته اي تويي كه در ميان خدايان گم گشته اي صداي مرا بشنواي سرنوشت مهرباني كه روح هاي ديوانه و سرگشته را نظاره مي كني من يك خائوس انساني ابري از عناصر اشفته در ميان جهانهاي ساختهو پرداخته مي گردم در ميان مردماني با قانونهاي كامل و نظامهاي خاص خودشان كه انديشه شان مخصوص و منظم است و روياهايشان مرتب و خيالهايشان نوشته و ثبت شده اي خدا اينها ثوابهايشان معين است و گناهانشان معلوم و نزد انها حتي ان امور بي شماري كه در ناروشناي ميان ثواب و گناه واقع مي شو ند بر شمرده وبه ثبت رسيده انداينجا روزها وشب ها به فصل هاي رفتار تقصيم شده اندو تابع قانونهاي دقيق و بي خطا هستند خوردن نوشيدن و خوابيدن و پوشاندن برهنگي تن و سپس به هنگام خود اسودن اين گونه انديشيدن اين اندازه احساس كردن و انگاه وقتي كه فلان ستاره از افق تو برمي ايد از انديشه و احساس باز ماندن مال همسايه اي را با لبخند دزديدن هديه هايي با حركت زيباي دست به كسان بخشيدن با حزم تمجيد كردن با احتياط متهم كردن روحي را با كلمه اي در هم شكستن تني را با نفسي به اتش كشيدن و انگاه در پايان روز دست شستن مهر ورزيدن به رسم جاري خواستن با انگيزه اي در نظر اوردن با غرضي خوش بودن باشادي رنج بردن با بزرگواري و انگاه خالي كردن پياله اي كهفردا باز پر شودهمه اين چيزها اي خدا با انديشه هاي پيشين نطفه مي بنددبا عزم به دنيا مي ايندبا دقت پرورش مي يابندبه حكم قانون نظام مي گيرندبه دليل عقل هدايت مي شوندانگاه كشته مي گردند و مطابق ايين معيني در خاك مي روند و حتي گورهاي خاموش انها كه در روح ادميان نهفته اند نشان و شماره معين دارنداين جهان جهان كاملي است عين كمال اوج شگفتي است رسيده ترين ميوه باغ خداوند است شاهكار انديشه هستي است خداوندا! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:11 توسط عسل |
|
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:10 توسط عسل |
|
|
چندتا عکس باهال
من که خیلی خوشم اومد ازشون
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:6 توسط عسل |
|
فقط دريا دلش آبي تر از من بود..
گفتم كه رفتنت يه روز
هر وقت كه بارون ميزنه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:13 توسط عسل |
|
|
خواهر کوچکم از من پرسید :پنج وارونه چه معنا دارد؟من به او خندیدم.کمی آزرده و حیرتزده گفت:روی دیوار و درختان دیدم.باز هم خندیدم و گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسره همسایه پنج وارونه به مینو داد.آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعد ها وقتی بارش بی وقفه درد سقف کوتاه دل را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 18:2 توسط عسل |
|
|
آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد
اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود! آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود! آرزوي يك بوسه را دارم! بوسه اي از سوي يك لب سرخ! از سوي كسي كه زندگي من است و با تمام وجود دوستش دارم كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي! آه آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم مرزي بود آن مرز تو بودي! آرزو دارم دست درون موهايت كنم و برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما ! آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم و نه ديگر رويايي را در سر داشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:15 توسط عسل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:7 توسط عسل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:5 توسط عسل |
|
|
بعد مرگم سردم !
زیر خاکه تنم ! باور ندارم که مردم ! ای خدا این منم ؟ چرا کبود شده تنم ؟ کسی نمی رسه به دادم ! الان همه دشمنام خوشحال و شادن ! همه اونایی که یه روز بودم به فکرشون ! همه اونایی که جون دادم به عشقشون ! با رفتنم ازشون نشده هیچی کم و کاست ! فقط عشقمه که می دونم اون منو باخت ! فقط می تونم که بسوزم و بلرزه تنم تو گور و نبینم اون نور عشق و محبتو! سهمم از دنیا هیچی نیست جز حسرت ! دنیا و مادیات بی خبر از قیامت ! سفر و کوچ طولانی و رسیدن به نهایت ! میرم از این دنیا چون می دونم که جام نیست ! میرم ازبین ادمها و پاک میشم از لیست !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:52 توسط عسل |
|
|
از اوج |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:38 توسط عسل |
|
|
ديگرزمان، زمانه مجنون نيست
فرهاد، در بيستون مراد نمي جويد ، زيرا بر آستانه خسرو، بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است . در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها، آن شور عشق - عشق به شيرين را، از ياد برده است . تنهاست گرد باد بيابان، تنهاست . و آهوان دشت، پاكان تشنگان محبت - چه سالهاست ديگر سراغ مجنون، - آن دلشكسته عاشق محزون رام را - از باد و از درخت نمي گيرند زيرا كه خاك خيمه ابن سلام را خادم ترين و عبدترين خادم - مجنون دلشكسته محزون است . در عصر تضاد، عصر شگفتي - ليلي - دلاله محبت مجنون است !! ***** اي دست من به تيشه توسل جو، تا داستان كهنه فرهاد را، از خاطرات خفته برانگيزي . اي اشتياق مرگ در من طلوع كن . من اختتام قصه مجنون رام را اعلام مي كنم . ***** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:38 توسط عسل |
|
|
ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با عشق و رغبت قربانی حق کنيم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:34 توسط عسل |
|
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم،
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:41 توسط عسل |
|
از روزگار دلم گرفته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:40 توسط عسل |
|
|
فرشته یک کودک
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:39 توسط عسل |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:39 توسط عسل |
|
|
حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟
اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ...... ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:42 توسط عسل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
عاشق تنهایی مشاوره دل نوشته هام عشقولانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 آبان 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| پیوندها |
|
الهه زیگورات دل نوشته هام مشاوره عاشق تنهایی پنگوین قالب ساز بلاگفا دل تنگی های یک مسافر(الهه گلم) عاشقانه(آقا امین گل) |
|
RSS
|