تبليغاتX
تو را من چشم در راهم
سلاممممممممممممم

بعد چندین ماه یهو یاد وبلاگم افتادم

پسشو بزور یادم اومد

آخی کلی ذوق کردم

اصلان یادم رفته بود  که وبلاگ دارم

از این به بعد دیگه مینویسم البته بعد امتحانا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:4  توسط عسل | 
سلام سلام

بعد از دو ماه و دو روز دوباره آپیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:37  توسط عسل | 
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي
مطلب نوشتم كه مي خوام خوب بخونيش
اگه حرف دل تو هم هست بهم بگو خوشحال ميشم
شرمنده اگه دير سر ميزنم
در روز من 4 ساعت بیشتر وقت استراخت ندارم
شبهام که می رم کارخونه برای همین خیلی دیر
میام
منو تنها نزار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:50  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:48  توسط عسل | 
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
 
بخشي از كتاب «شيطانو دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:40  توسط عسل | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:42  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:47  توسط عسل | 

لحظه ها رو با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشق در تو دیدن مثل رویای تو خوابه با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگی آبه اگه چشکات منو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسمم و میخوندی دیگه از یاد نمیبردم اگه با من تو میموندی همه دنیا رو میبردم

بی تو اما سر سپردن بی تو وعشق تو بودن تو غبار جاده موندن بی تو خوبه من محاله بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذاب

اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمیبردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره دل عاشقم به جز تو هیچ کسی دوست نداره

اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بردم

اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم

لحظه ها رو با تو بودن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:37  توسط عسل | 
در حوالي بساط شيطان ديروز شيطان را
ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده
بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌
بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند
و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ
و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي
مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها
ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان
را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم
مي‌داد. حالم را بهم ميزد.

یک نوشته ی  زیبا و جالب از یک دوست عزیز (آقای کسری نجفی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:50  توسط عسل | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:21  توسط عسل | 
 
دلم برای کسی تنگ است                                                                    
که چشمهای قشنگش را                                                   
به عمق آبی دریا می دوخت                                   
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند                                         
دلم برای کسی تنگ است                         
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است                         
کسی که بی من ماند                                                 
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است                         
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

               ....كسي كه دوستش دارم ....

    عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!

                ...دلم براي تو تنگ است ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:9  توسط عسل | 
به نام اونکه انقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد
نمی دونم شاید سلام؛
گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم.اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم.جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی.
راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن؛دلم را می گویم.تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگزاری تا خستگی ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ؛غروب ها دلم برای تو تنگ می شود! نه فکر کنی که خورشیدی؛ نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد.اما جالب است که تو مهتاب نیستی که روزها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی.
اولین بار که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحنه فر یادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوع ماندنست و تورفتی که که بمانی و ماندی.
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلا چیق مژگان مجنونت تا ابد احساس آرامش کند وآتش عطشم را با جرعه ای که هیچ کس هرگز از هیچ چشمه ای ننو شیده ؛ خاموش نه ؛شعله ورترش کن. من کلبه خوشبختی ترا روزی با گلهاهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پروردگار خواهم ساخت وقشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه بودم؛مجنون ترین دیوانه ات هستم وچه بخواهی ونخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک مجنون با وفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته استبا یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد نه تنها به تو بلکه به هر کس که روزی ثانیه ای در این دنیا بوده؛به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا بوده ؛ دیگه سرتو درد نمی یارم ؛منو ببخش ؛همیشه هرجا که هستی ونامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:
آنروز تو چه صمیمی با من دست دادی******* تنها تو دست دادی من هر چه هست دادم

 

نظرت قشنگ بود .به خاطره همین گذشتمش بین مطلبا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 17:12  توسط عسل | 

گمشده
      درغبار غم گرفته چشمانت به دنبال سنگینی سکوتی میگردم
                     که تبلوری از رویا های توست
                                                                                    در صدای دلنوازت بدنبال ترانه عشق میگردم
                                   با چشمانت به خواب میروم
                                                                                              با صدایت ترانه های عاشقانه میخوانم
                                      و با عشقت غروب میکنم
                                                                                                  ای تنها ترینم
مشتاقانه منتظر نظراتتون هستم.
دنیا دختر تنهای شب های مهتابی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:49  توسط عسل | 
 سلام                             
اي خداي  ارواح گم گشته  اي تويي كه  در ميان خدايان  گم  گشته اي  صداي  مرا 
بشنواي  سرنوشت  مهرباني  كه روح هاي ديوانه  و سرگشته  را  نظاره مي كني
من  يك  خائوس انساني  ابري از عناصر اشفته  در ميان  جهانهاي  ساختهو پرداخته مي گردم  در ميان  مردماني  با  قانونهاي  كامل و نظامهاي  خاص  خودشان كه  انديشه شان  مخصوص  و  منظم است و روياهايشان  مرتب و خيالهايشان  نوشته  و ثبت  شده اي خدا  اينها  ثوابهايشان  معين  است و گناهانشان  معلوم  و نزد  انها  حتي  ان  امور بي شماري كه  در ناروشناي  ميان  ثواب  و  گناه  واقع  مي شو ند بر شمرده  وبه  ثبت  رسيده  انداينجا  روزها  وشب ها  به  فصل هاي  رفتار تقصيم  شده  اندو تابع  قانونهاي  دقيق  و  بي خطا هستند

خوردن  نوشيدن  و  خوابيدن  و پوشاندن برهنگي تن  و  سپس  به  هنگام  خود اسودن اين  گونه  انديشيدن  اين  اندازه  احساس كردن  و  انگاه  وقتي كه  فلان  ستاره  از افق  تو  برمي ايد  از انديشه  و  احساس  باز ماندن
مال همسايه اي را  با  لبخند دزديدن هديه هايي با  حركت  زيباي  دست  به كسان  بخشيدن  با  حزم  تمجيد كردن  با  احتياط متهم كردن  روحي  را  با  كلمه اي در هم  شكستن تني را  با  نفسي  به  اتش كشيدن  و انگاه  در پايان  روز  دست  شستن
مهر ورزيدن  به  رسم  جاري  خواستن  با  انگيزه  اي  در نظر اوردن  با  غرضي

خوش بودن  باشادي  رنج  بردن  با  بزرگواري و  انگاه  خالي  كردن  پياله اي كهفردا باز پر شودهمه اين چيزها  اي خدا  با  انديشه  هاي  پيشين  نطفه  مي بنددبا  عزم به  دنيا مي ايندبا  دقت  پرورش مي يابندبه  حكم  قانون  نظام  مي گيرندبه  دليل  عقل هدايت  مي شوندانگاه  كشته  مي گردند  و مطابق ايين  معيني  در خاك مي روند
و حتي گورهاي خاموش انها  كه  در روح ادميان  نهفته  اند نشان و شماره  معين  دارنداين  جهان  جهان كاملي است عين كمال  اوج  شگفتي است رسيده  ترين  ميوه  باغ  خداوند  است شاهكار انديشه  هستي  است
 
 

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:11  توسط عسل | 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را
شکيبا مي کند.
طعم
توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را
"تنها" بردن
و چه
زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست
"تنها" خوشبخت بودن
در بهشت
تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد
"تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج
"تنهايي" را احساس کردم.


دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:10  توسط عسل | 
چندتا عکس باهال

من که خیلی خوشم اومد ازشون

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:6  توسط عسل | 

فقط دريا دلش آبي تر از من بود..


و من از دريا..دلم دريا..


فقط اين را ندانستم !!!


چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!..


به هر آبي شدم آتش..


به هر آتش شدم آبي..


به هر آبي شدم ماهي..


به هر ماهي شدم دامي..


به هر نا محرمي ساقي..


به هر ساقي مي باقي..


و تو اين را ندانستي !!


چرا گشتم چنين عاصي؟!..

گفتم كه رفتنت يه روز


قاب دلم رو ميشكنه


گفتي كه اين بخت تو بود


تقدير تو شكستنه


هر وقت كه بارون ميزنه


تو رو كنارم ميبينم


حس ميكنم پيش مني


هنوزم عاشقترينم


گفتم بمون اون روز مياد


غصه هامون تموم ميشه


گفتي اگه باهام باشي


لحظه هامون حروم ميشه


هر وقت كه بارون ميزنه


تو رو كنارم ميبينم


حس ميكنم پيش مني


هنوزم عاشقترينم


وقتي رفتي همه دنيا رو سرم


انگاري خراب شد و دلم شكست


ساز من زانوي غم بغل گرفت


رفت و كز كرد گوشه ي اتاق نشست


هر وقت كه بارون ميزنه


تو رو كنارم ميبينم


حس ميكنم پيش مني


هنوزم عاشقترينم

هر وقت كه بارون ميزنه


تو رو كنارم ميبينم


حس ميكنم پيش مني


هنوزم عاشقترينم


هنوزم عاشقترينم


از وقتي رفتي هيچكسي


هم درد و هم رازم نشد


هيچكسي حتي يه دفعه


هم غصه ي سازم نشد


رفتي ولي بدون هنوز


عاشقتم تا پاي جون


دل بهاريم عاشقه


چه تو بهار چه تو خزون


هر وقت كه بارون ميزنه


تو رو كنارم ميبينم


حس ميكنم پيش مني


هنوزم عاشقترينم


هنوزم عاشقترينم

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:13  توسط عسل | 
خواهر کوچکم از من پرسید :پنج وارونه چه معنا دارد؟من به او خندیدم.کمی آزرده و حیرتزده گفت:روی دیوار و درختان دیدم.باز هم خندیدم و گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسره همسایه پنج وارونه به مینو داد.آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعد ها وقتی بارش بی وقفه درد سقف کوتاه دل را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد  

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 18:2  توسط عسل | 
آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد
اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!
آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد
ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند
و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!
آرزوي يك بوسه را دارم!
بوسه اي از سوي يك لب سرخ!
از سوي كسي كه زندگي
من است و با تمام وجود دوستش دارم
كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود
آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت
ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها
و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي!
آه
آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم
كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم
تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم
كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم
مرزي بود آن مرز تو بودي!
آرزو دارم دست درون موهايت كنم و
برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم
كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي
آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما !
آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني
آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه
زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم
و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من
همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم
و نه ديگر رويايي را در سر داشتم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:15  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:7  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:5  توسط عسل | 
بعد مرگم سردم !
زیر خاکه تنم !
باور ندارم که مردم !
ای خدا این منم ؟
چرا کبود شده تنم ؟
کسی نمی رسه به دادم !
الان همه دشمنام خوشحال و شادن !
همه اونایی که یه روز بودم به فکرشون !
همه اونایی که جون دادم به عشقشون !
با رفتنم ازشون نشده هیچی کم و کاست !
فقط عشقمه که می دونم اون منو باخت !
فقط می تونم که بسوزم و بلرزه تنم تو گور و نبینم اون نور عشق و محبتو!
سهمم از دنیا هیچی نیست جز حسرت !
دنیا و مادیات بی خبر از قیامت !
سفر و کوچ طولانی و رسیدن به نهایت !
میرم از این دنیا چون می دونم که جام نیست !
میرم ازبین ادمها و پاک میشم از لیست !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:52  توسط عسل | 

از اوج

باران، قصيده واري،
- غمناك -
آغاز كرده بود.
مي خواند و باز مي خواند،
بغض هزار ساله ي درونش را
انگار مي گشود
اندوه زاست زاري خاموش!
ناگفتني است...
اين همه غم؟!
ناشنيدني است!
***
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند: اگر تو نيز،
از اوج بنگري
خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست!
*****
فریدون مشیری
 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:38  توسط عسل | 
ديگرزمان، زمانه  مجنون  نيست
 فرهاد،
در بيستون مراد نمي جويد ،
زيرا  بر آستانه خسرو،
بي تيشه اي به دست كنون سر سپرده است .
در تلخي تداوم و تكرار لحظه ها،
آن شور عشق
- عشق به شيرين را،
از ياد برده است .
تنهاست گرد باد بيابان،
تنهاست .
و آهوان دشت،
پاكان تشنگان محبت -
چه سالهاست
ديگر سراغ  مجنون،
- آن دلشكسته عاشق محزون رام را -
از باد و از درخت نمي گيرند
زيرا كه خاك خيمه ابن سلام  را
خادم ترين و عبدترين خادم
- مجنون دلشكسته محزون است .
در عصر تضاد، عصر شگفتي -
ليلي
- دلاله محبت  مجنون است !!
*****
اي دست من به تيشه توسل جو،
تا داستان كهنه  فرهاد  را،
از خاطرات خفته برانگيزي .
اي اشتياق مرگ
در من طلوع كن .
من اختتام قصه مجنون  رام  را
اعلام مي كنم .
*****
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:38  توسط عسل | 

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با عشق و رغبت قربانی حق کنيم .
                                
                                 
خدايا آن چنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين کن که در وجودت محو شويم.
                        
           
خدايا ما را از گرداب خودخواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا کن .
                        
           

خدايا در اين لحظات سخت امتحان، نور ايمان را بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار. 
                        
           

خدايا ما را قدرت ده که طاغوت خود پرستی را به زير پا افکنيم و حق و حقيقت را فدای منفعت های شخصی نکنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:34  توسط عسل | 
 

پيش‌ از آن‌كه‌ واپسين‌ نفس‌ را برآرم‌،


پيش‌ از آن‌كه‌ پرده‌ فرو افتد،


پيش‌ از پژمردن‌ آخرين‌ گل‌،


برآنم‌ كه‌ زندگي‌ كنم‌


برآنم‌ كه‌ عشق‌ بورزم‌،


برآنم‌ كه‌ باشـم‌...
 

              «مارگوت‌ بيكل‌»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:41  توسط عسل | 

 

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته

دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:40  توسط عسل | 
فرشته یک کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید
میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به
این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای
زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی
را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو
نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه
ینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن
ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند
خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد
وشاد خواهی بود
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند
وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟
خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین
کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه
خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد
که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این  سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد
و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی
کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای
بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟
فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم
شما را ببینم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد
کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز گند او به آرامی یک
سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید
خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد
براحتی می توانی او را مادر صدا کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 22:39  توسط عسل | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 14:39  توسط عسل | 
 حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟
اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ......
 
ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه ....
 
به ستاره اي خيره شو كه اگه  كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:42  توسط عسل |